درون کوجه های غم مرا صدا نمی کنی
دگر به این شکسته دل تو اعتنا نمی کنی
نوشته ای به دفترم مرا زیاد می بری
حقیقت است بی وفا،تو اشتباه نمی کنی
شبی نسیم بی کسی مرا به خانه ات کشاند
اگر چه در به روی این غریبه وا نمی کنی
مرا به آسمان ببر،بشو دو بال روشنی
به گوش قمریان بخوان مرا رها نمی کنی
اسیر شهر ماتم و غریب در دیار خویش
مرا به شهر قلب خود تو آشنا نمی کنی
به خاطرت سپار من به خاطر تو زنده ام
اگر چه سالهاست تو به من نگاه نمی کنی
به حال خود گریستم که بی اراده با تو ام
بگو...،تو بی وفای من به من وفا نمی کنی
