تبليغاتX
پرنده آبی

درون کوجه های غم مرا صدا نمی کنی

دگر به این شکسته دل تو اعتنا نمی کنی

نوشته ای به دفترم مرا زیاد می بری

حقیقت است بی وفا،تو اشتباه نمی کنی

شبی نسیم بی کسی مرا به خانه ات کشاند

اگر چه در به روی این غریبه وا نمی کنی

مرا به آسمان ببر،بشو دو بال روشنی

به گوش قمریان بخوان مرا رها نمی کنی

اسیر شهر ماتم و غریب در دیار خویش

مرا به شهر قلب خود تو آشنا نمی کنی

به خاطرت سپار من به خاطر تو زنده ام

اگر چه سالهاست تو به من نگاه نمی کنی

به حال خود گریستم که بی اراده با تو ام

بگو...،تو بی وفای من به من وفا نمی کنی

+ نوشته شده توسط بانو در و ساعت |
حوصله ام پیر شد

و سلولهای تنم

پر از کسالت تنهاییست

یکی دوفنجان چای سبز

با طهم بهار نارنج

حال مرا جا می آورد

هنوز ذهن من سبز است.

..................................................................

چشمانت آرامش عجیبی داشت

این را از شانه ات خواندم

وقتی که

نخستین گریه ام را تجربه کرد.

+ نوشته شده توسط بانو در و ساعت |

بعد تو در دل دیوانه کمی شور نبود

شب تاریک جفا بود کمی نور نبود

یاد تو بود و من و اشک و دگر آهی سرد

دل تنها شده یک لحظه ز تو دور نبود

آتشی بود که می سوخت دل عاشق را

بخت من بین که دمی با دل تو جور نبود

کاش هنگام وداع تو دلم خواب نبود

تا که چشم دل من این همه هم کور نبود

با که گویم که چو دیوانه مرا سنگ زنند

جای تو در دل ما بود که در گور نبود

+ نوشته شده توسط بانو در و ساعت |

دل دیوانه ی من در پی نوش است هنوز

هم چو می در خم میخانه به جوش است هنوز

کس ندیدست که او یک نفس آرام گرفت

لیکن این بار چرا؟مست و خموش است هنوز

عقل راهی زدو بگریخت به دریای جنون

دید آن عربده جو مظهر جوش است هنوز

ناله ها کرد زبد عهدی و بی مهری یار

چه کنم زخمه ی دلبر به خروش است هنوز

هر سخن را نتوان گفت به هر جا و مکان

دشمن ما زپس پرده به گوش است هنوز.

 

+ نوشته شده توسط بانو در و ساعت |

پر کن پیاله را که این آب آتشین

دیریست که ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها که از پی هم می شو د تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بانو در و ساعت |